شاهدخت سرزمین ابدیت
_سلام. _سلام بفرمایید. _سارا خانم شمایید؟ _بله خودم هستم.شما؟ _نشناختی نه؟! _متاسفانه نه. صداش غمگین شد و با بغض گفت. _من مامان الهه هستم. منم با خجالت تمام و در حالی که حرارت زیاد صورتم رو حس می کردم سلام و احوال پرسی اولیه رو تصحیح کردم و صمیمانه تر تکرارش کردم. _خوبین شما؟ _بله مرسی.شما چطوری ؟ مامان اینا خوبن؟احوالی نمی پرسی؟ _می دونین که سرم خیلی شلوغ بود این چند وقته.هیچ جایی نمی رفتم.ولی اتفاقا دیشب یادتون افتادم و به مامانم گفتم که دیگه کاری ندارم و حالا باید با شیرینی و کادو یه سری به مامان الهه بزنم . _لطف می کنی عزیزم. _نه لطف نیست .این وظیفه است الهه از من توقع داره. _دیشب جوابای کنکور که اومد یاد توو دوستاش افتادم .همش می خواستم حال و احوالتون رو بپرسم ولی می دونستم که تو نخ درس خوندنید و نمی خواستم که مزاحمتون بشم ولی دیشب دیگه گفتم که باید سراغتون رو بگیرم که چی کار کردین. _مرسی .ممنون.این از لطفتونه که من رو مثه دختر خودتون الهه می دونین.راستش من پزشکی قبول شدم. اینو که گفتم زد زیر گریه.با صدای لرزان و گریه الود می گفت: _پس الهه ی من قبول شد.تبریک می گم.وقتی یکی از بهترین رشته ها رو قبول شدی من دیگه می تونم چی بگم.الهه شاد شد.الهه ی من قبول شد. بغض گلوم رو گرفته بود.خودم رو خیلی کنترل کردم. _همش منتظر بودم که جواباتون بیاد و بعدم زنگ بزنم به تک تک دوستای صمیمی الهه و ببینم که چیکار کردین که اولیشم تویی. .................... چقدر زود می گذره.همین 2 سال پیش بود که توی همین وبلاگ خبر رفتن الهه رو نوشتم.ولی حس الانم با اون موقع زمین تا اسمون فرق می کنه.چون می دونم که الهه خیلی خوشحال و اسوده است فقط از خدا می خوام که به مامانش صبر و تحمل بیشتری بده .مثل همون اولا گریه می کنه و انگار نه انگار که 2-3 ساله که دخترش مرده.اصلا غمش سرد نشده. اینو ننوشتم که کسی احساس ناراحتی و غم بکنه چون این حس اصلا الان در خودم نیست و کاملا خوشحالم.صدای خنده های الهه هم در دالان گوشم می پیچه.راحته و با خوشحالی میدوه دیگه اون سرطان لعنتی ازارش نمیده.خوشحاله که شفا گرفته و به شیمی درمانی و جواب ناامیدکننده ی دکترا و عمل گرون قیمت استخوان پا وفک هم نیازی نداره.خوشحاله... سر بزنیم به دوستای قدیمی و ببینیم که چه لذتی داره خاطره ها رو زنده کردن.همون بحث هایی رو که با هم یه زمانی می کردیم رو دوباره تکرارش کنیم .گوشی تلفن رو برداریم به چند تاشون یه زنگی بزنیم و حالی بپرسیم.بخندیم.از همه چی رها بشیم.مثه یه بادبادک معلق در هوا و باد که نخی بهش وصل نیست ... .......................................................................................................................... دوستای گلم برای اسم جدید وبلاگم یک عدد کمکی کنین.(هنوز نمی دونم که اسمش رو هم عوض کنم یا نه)نظر بدیننننننننننننننننن اسمای قشنگ و تک. دوستون دارم. به دلم زد که تو این شبهای قدر بعد از دعاهام خدا رو شکر کنم واسه دعاهایی که پارسال کردم و امسال جوابشونو با تمام وجود حس کردم. خدا جونم خیلی ممنونت هستم که هستی. ازتون با تمام وجود التماس دعا دارم. التماس دعا 








